تبليغاتX
مردی از جنس خدا
اینم یه کار از خودم تقدیم به شما

در بودنم شک میکنم

 وقتی که باد رهگذر با تار زلفان سیاهت موج سر کش می کشد

 در وسعت چشمان تو

 دنیا خلاصه می شود

 جام وجود من  کنار نقطه اش جا می شود

 ای شب نشین شب رها

 از خلقتت حرفی بزن

 من رد پایی کهنه ام

در کنج ایوان دلت

 در این زمین بی سایه ام لطفی بکن مهری   بکار

 ناگفته ها بس مانده است

 یک لحظه هم با ما بمان

 در کنج ایوان دلت یه کلبه هم بساز

+ نوشته شده در ساعت توسط آریو بررزن (ابوذر)ابراهیمی |

دوستان سلام

کشوری که ما در آن زندگی می کنیم به گواهی تاریخ درخشان خود پادشاهان سرداران و فرماندهان بزرگی را پرورش داده که نه تنها تاریخ این مرزو بوم بلکه میتوان گفت تاریخ جهان از شاهکارهای شگفت آنان آرایش شده است این فرماندهان بزرگ ومردان و زنان   نامی و نامدار که شالوده نیک نامی و هستی امروز ما را ریخته اند بیشتر هنگامی دست به شمشیر برده اند که کشور از هر سو دچار هر جو مرج ودر تنگ نای بیچارگی و ناتوانی بود خوشبختانه شماره این ستارگان تابان در آسمان کشور و مهین گرامی ما به اندازه ایست که در تاریخ کمتر کشوری از کشوررهای جهان مانند دارد در باره ی شاهنشاهان سرداران وفرماندهان ایران باستان که نماینده بزرگی و شکوه دیرینه ما هستند نویسندگان نامی جهان از خودی و بیگانه نوشته های بیسار به یادگار گذاشته اند که همان نوشته ها می توانند راهنمای شناسایی به زندگی سراسر شاهکار نیاکان ما باشد باخواندن کتابهای نویسندگان زبر دست و بزرگان تاریخ نویس جهان مانند هر دوت ،گزنفون ،دیودر سیسیلی،پلوتارک،ام میین مارسلن،پروکوپ،و مورخ نامی ایران استاد شعر ادب پارسی مرد اول حماسه سرای جهان وناجی زبان شیرین پارسی فردوسی کبیر که روحش به مینو شاد باد می توانیم به خوبی از زندگانی نیاکان بافرو جاه وجلال خود آگاه شده. و آنچه که در این میان فراموش شده یا در نوشته های آنان یافت نمی شود رفته رفته با پیدایش نبشته های سنگی از ویرانه های کاخهای آباد گذشته ی شاهنشاهیمان پیدا و هویدا می شود که هریک تاریخی بزرگ و گواهی شایسته برای شناسایی نیاکان و پدران ما هستند

+ نوشته شده در ساعت توسط آریو بررزن (ابوذر)ابراهیمی |

سخنی از مرد بزرگ تاریخ ایران نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.به امید این که با تلاش،تفکر ،و عمل به گفته های نیاکانمان  دست در دست هم نهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد به امید آنروز

در پایان به گفته پیغمبر بزرگ وعظیم شان اسلام  بسنده می کنم که چنین فرمودند:

 علم هرجا که باشد مردمی از پارس به آن دست خواهند یافت

 

ایل افشار یکی از نامی ترین ایلهای شمال خراسان است که در تاخت و تاز مغول از خراسان کوچیده به آذربایجان مهاجرت نمودند0 ولی شاه اسماعیل صفوی(930-906ه ق) برای جلوگیری از تاخت تاز ازبکان  و غارت گران ترکستان آنها را دوباره از اذربایجان به  شهر ستان قوچان  کوچ داده در دامنه ای جنوبی کوه الله اکبر ودهستان میاب و کوپکان و همچنین در شمال گردنه الله اکبر تا شهرستان درگز جای داد

امروز یکی از گردنه های نزدیک کوپکان که سخت ترین گذر گاه رشته کوههای الله اکبر  است به نام (هزار پله نادری ) نامیده می شود .

به گواهی تاریخ ایل افشار همیشه بهترین جوانان  شمشیرزن را داشته است وشاه اسماعیل نگهداری پر آشوب ترین مرزهای کشور را به این ایل سپرده است

پیدایش نادر پسر شمشیر یا عقاب کلات :

نادر قلی از تیره قرخلو که یکی از تیره های کوچک ایل افشار است در روزه دوشنبه 28ماه محرم سال 1100هجری قمری در دستگرد از آبادیهای نزدیک ابیورد و شهرستان درگز (شمال خراسان)متولد وبه نام پدر بزرگش (نادرقلی )نامیده شد .

پدرش امامقلی نام داشت و وی را جز نادر قلی وپسر دیگری به نام ابراهیم فرزندی نبود زندگانی این خانواده کوچک بسیار ساده و مانند خانواده های دیگر ایل با گله داری کشاورزی و هنرهای دستی می گذشت تا اینکه امامقلی بدرود زندگی گفت و نادر به 18 سالگی رسید

در این هنگام غارتگران ازبک و ترکمن به آبادیهای مرزی ایران و جایگاه ایل افشار تاخت آورده و به دست برد و چپاول پرداختند گروهی از راهزنان و چپاول گران ترکستان پس از غارت دارای ایل افشار چند تنی از زنان و مردان تیره های افشار را اسیر نموده به مرو شاه جان بردند که نادر قلی بابرادر و مادرش نیز در میان اسیران بود

اسرات خانواده امامقلی تا 4سال طول کشید

در سال 1122ه ق نادر با همکاری برادرش ازچنگ راهزنان گریخت و نزد دهدار ابیورد بابابعلی بیک کوسه احمد لو بهسمت پاکاری به کار برداخت و پس از چند به خاطر تلاش بی وقفه و چالاکی خویش نظر بابا علی را به خود جلب کرد تا جایی که بابا علی دختر بزرگش را به او داد وبعد از چند سال نادر صاحب فرزندی به نام رضاقلی شد که مادر ش پس از مدت کوتاهی مرد ونادر دختر دیگر بابا قلی به نام گوهر شاد را به همسری برگزید و از او صاحب دو پسر به نام نصرالله و امامقلی شد

آغاز زندگی جنگی عقاب کلات نادرشاه افشار


نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یک عده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت ترکان عثمانی کردستانات ایران را اشغال کرده بودند . در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای ایرانی را
  به خاک ایران برگرداند و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی ایران را در سن 48 سالگی بر کمرش بستند . او  سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان که جزو غارتگران بودند (حدودا 800 نفر بودند) و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه با مردانگی و دلاوری حکومت محمد گورکانی را به هندی ها بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است  محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایران در بانک مرکزی  است . نادر شاه بزرگ 12 سال سطنت نمود و ایران را باردگیر سرافراز در جهان نشان داد وی در سال 1160 بوسیله عده ای خائن  کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که  او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد. نادر مردی خستگی ناپذیر - دلاور - میهن دوست - مبارز - ضد استعمار و بزرگ منش بود . آرامگاه وی در مشهد است و با همت رضا شاه بزرگ ساخته شد . در همین مکان آرامگاه بزرگ مردی دیگر کنل محمد تقی خان پسیان نیز است . دلاور بزرگ ایران از آذربایجان . در ساخت این بنای سترگ و  جاوید استادان و فرهیختگانی همچون : استاد ابوالحسن صدیق ( طراح تندیس سنگی نادر ) حسین علاء - سید حسن تقی زاده - ابراهیم حکیمی - علی هیبت - علی اصغر حکمت - سپهبد امان الله جهانبانی - دکتر عیسی صدیق - سپهبد فرج الله آق اولی - سرلگشر محمد حسین فیروز - دکتر رضا زاده شفق - دکتر محمود مهران - اللهیار صالح - دکتر غلامحسین صدیقی - مهندس محسن فروغی - سید محمد تقی مصطفوی - در کل وزارت جنگ - وزارات دارائی - وزارت فرهنگ - کمکهای مردمی و دولت شاهنشاهی از مهم ترین عوامل ساخت این مجوعه سترگ و به یاد ماندنی است . در زیر نقشه ایران در زمان نادر شاه افشار نشان داده شده است ( اصل نقشه در موزه نادرشاه موجود است ) . بزرگ مردی که کشور ایران را دگر بار به صورت متحد و بزرگ گردآوری کرد . نادر اقوام ایرانی را متحد و منسجم در زیر پرچم ایران درآورد و باردگیر ایران قدرتمندترین کشور آسیا گشت . شهرهای ایرانی در دوره نادر به شرح زیر بودند : جمهوری آران یا آذربایجان - ترکمنستان - افغانستان - بلوچستان ( پاکستان ) - گرجستان - داغستان - ارمنستان - بحرین - قطر - کشمیر و . . .

 

 در اینجا گزیده ای از سخنان نادر شاه افشار پادشاه ایران زمین را تقدیم می کنم :

نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .

نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .

نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری  ابدی برای  کشورم کسب کنم .

نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم  همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود  که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .

نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.

نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .

نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان  سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .

نادر شاه افشار : هر سربازی  که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران  تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند

نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .

نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .

نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ  کشور و امنیت آن است .

نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .

نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .

نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .

نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده  و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم 

+ نوشته شده در ساعت توسط آریو بررزن (ابوذر)ابراهیمی |

در زمان پادشاهی منوچهر در جنگی با توران، افراسياب سپاهيان ايران را در مازندران محاصره مي کند. سرانجام منوچهر پيشنهاد صلح مي دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند قرار بر اين مي گذارند که کمانداری ایرانی برفرازکوه البرز تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ايران داوطلب این کار می‌شود. به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جيحون یا آمودریا بر درخت گردويی فرود مي آيد. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود. پس از اين تيراندازی آرش از خستگی مي ميرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روايت ها اسفندارمذ تيرکمانی را به آرش داده بود و گفته بود که اين تير خيلی دور می رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند خواهد مرد با اين وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تير و کمان استفاده کند.

در زمان پادشاهی منوچهر در جنگی با توران، افراسياب سپاهيان ايران را در مازندران محاصره مي کند. سرانجام منوچهر پيشنهاد صلح مي دهد و تورانیان پیشنهاد آشتی را می‌پذیرند قرار بر اين مي گذارند که کمانداری ایرانی برفرازکوه البرز تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش از پهلوانان ايران داوطلب این کار می‌شود. به فراز دماوند می‌رود و تیر را پرتاب می‌کند. تیر از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جيحون یا آمودریا بر درخت گردويی فرود مي آيد. و آنجا مرز ایران و توران می‌شود. پس از اين تيراندازی آرش از خستگی مي ميرد. آرش هستی‌اش را بر پای تیر می‌ریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش می‌شود و جانش در تیر دمیده می‌شود. مطابق با برخی روايت ها اسفندارمذ تيرکمانی را به آرش داده بود و گفته بود که اين تير خيلی دور می رود ولی هر کسی که از آن استفاده کند خواهد مرد با اين وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تير و کمان استفاده کند.

آرش کمانگیر اثر استاد سیاوش کسرایی

برف می‌بارد؛

 برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ.

                                   کوه‌ها خاموش،    

                                                     دره‌ها دلتنگ، .............

                                                     

 

«زندگانی شعله میخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،

                                                        شعله‌ها را هیمه باید روشنی افروز. کودکانم،

 داستان ما ز آرش بود.

                                          او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.

 

روزگاری بود؛ روزگار تلخ و تاری بود.

 بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.

 دشمنان برجان ما چیره.

شهرِ سیلی خورده هذیان داشت؛

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

 زندگی سرد و سیه چون سنگ؛ روزِ بدنامی، روزگار ننگ.

 غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛ عشق در بیماری دل مردگی بی جان.

فصل‌ها فصلِ زمستان شد،

صحنهٔ گلگشت‌ها گم شد، نشستن در شبستان در شبستان‌های خاموشی،

می تراوید از گلِ اندیشه‌ها عطر فراموشی.

 

ترس بود و بال‌های مرگ؛ کس نمی‌جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

 سنگر آزادگان خاموش؛ خیمه گاه دشمنان پرجوش.

 

مرزهای مُلک، همچو سرحدّات دامن گستراندیشه، بی سامان.

برج‌های شهر، همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.

هیچ دل مهری نمی‌ورزید. هیچ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

 هیچ کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 

باغ‌های آرزو بی برگ؛ آسمان اشک‌ها پربار. گرم رو آزادگان در بند؛ روسپی نامردمان در کار...

 

انجمن‌ها کرد دشمن؛ رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن؛

 تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند، هم به دست ما شکستِ ما براندیشند.

نازک اندیشان شان، بی شرم،- که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم،-

 یافتند آخر فسونی را که می‌جستند...

چشم‌ها با وحشتی در چشم خانه هر طرف را جست وجو می‌کرد؛

 وین خبر را هر دهانی زیرِ گوشی بازگو می‌کرد.

 

«آخرین فرمان، آخرین تحقیر...

مرز را پروازِ تیری می‌دهد سامان!

 گر به نزدیکی فرود آید، خانه هامان تنگ، آرزومان کور...

ور بپرّد دور، تا کجا؟ ... تا چند؟ ... آه! ... کو بازوی پولادین و کو سرپنجهٔ ایمان؟»

 

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

چشم ها،‌بی گفت و گویی، هر طرف را جست و جو می‌کرد.»

 

پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست می‌سایید.

از میان دره‌های دور، گرگی خسته می‌نالید.

 برف روی برف می‌بارید. باد بالش را به پشتِ شیشه می‌مالید.

 

«صبح می‌آمد – پیرمرد آرام کرد آغاز،

- پیشِ روی لشکر دشمن سپاهِ دوست؛ دشت نه، دریایی از سرباز...

 

آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست بی نفس می‌شد

سیاهی در دهان صبح؛ باد پر می‌ریخت روی دشت باز دامن البرز.

 

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛

 کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنارِ در.

 

کم کمَک در اوج آمد پچ پچ خفته. خلق، چون بحری برآشفته، به جوش آمد؛

 خروشان شد؛ به موج افتاد؛ برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.

 

«منم آرش، -

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ -

منم آرش، سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده.

 

مجوییدم نسب، - فرزند رنج و کار؛ گریزان چون شهاب از شب، چو صبح آمادهٔ دیدار.

 

مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش

؛ گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست می‌گیرم و می‌افشارمش در چنگ، -

 دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛ دل، این بی تاب خشم آهنگ...

 

که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛ که تا کوبم به جام قلب تان در رزم! که جامِ کینه از سنگ است.

 به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

درین پیکار، در این کار، دل خلقی است درمشتم، امید مردمی خاموش هم پشتم.

 

کمان کهکشان در دست، کمان داری کمان گیرم.

شهاب تیزرو تیرم؛ ستیغ سربلند کوه مأوایم؛

به چشم آفتاب تازه رس جایم. مرا تیر است آتش پر؛ مرا باد است فرمان بر.

 

ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست.

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

در این میدان، بر این پیکان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

 

پس آن گه سر به سوی آسمان برکرد، به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

 

«درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود

. به صبح راستین سوگند! به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.

 

زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز، که تن بی عیب و جان پاک است.

 نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛ نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

 

درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش. نفس در سینه‌ها بی تاب می‌زد جوش.

 

«ز پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره، می‌آید. به هر گام هراس افکن،

 مرا با دیدهٔ خون بار می‌پاید. به بال کرکسان گرد سرم پرواز می‌گیرد،

 به راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

به رویم سرد می‌خندد؛ به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را، و بازش باز می‌گیرد.

 

دلم از مرگ بی زار است

؛ که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است

. ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

 ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرو رفتن به کام مرگ شیرین است.

 همان بایستهٔ آزادگی این است.

 

هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش می‌داند.

 هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

 

پیش می‌آیم.

دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

 به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند، نقاب از چهرهٔ ترس آفرین مرگ خواهم کند.»

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد. به سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد؛

 «برآ، ای آفتاب، ای توشهٔ امّید! برآ، ای خوشهٔ خورشید! تو جوشان چشمه ای

، من تشنه‌ای بی تاب. برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب. چو پا در کام مرگی تندخو دارم،

 چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم،

به موج روشنایی شست و شو خواهم؛ ز گل برگ تو، ای زرینه گل،

 من رنگ و بو خواهم.

 

شما، ای قله‌های سرکش خاموش، که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می‌سایید،

 که بر ایوان شب دارید چشم انداز رؤیایی،

 که سیمین پایه‌های روز زرین را به روی شانه می‌کوبید، که ابر آتشین را در پناه خویش می‌گیرید

؛ غرور و سربلندی هم شما را باد! امیدم را برافرازید، چو پرچم‌ها که از باد سحرگاهان به سر داری

. غرورم را نگه دارید، به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

 

زمین خاموش بود و آسمان خاموش. تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش.

 به یال کوه‌ها لغزید کم کم پنجهٔ خورشید.

هزاران نیزهٔ زرّین به چشم آسمان پاشید. نظر افکند آرش سوی شهر، آرام. کودکان بر بام

؛ دختران بنشسته بر روزن؛ مادران غمگین کنار در؛

 مردها در راه. سرود بی کلامی،

 با غمی جان کاه، ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه. کدامین نغمه می‌ریز

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت، طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

 

دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز، راه وا کردند

. کودکان از بام‌ها او را صدا کردند، مادران او را دعا کردند. پیرمردان چشم گرداندند.

 دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،

 همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند. آرش،

 امّا همچنان خاموش، از شکاف دامن البرز بالا رفت.

 وز پی او، پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

 

بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،

خنده بر لب، غرقه در رؤیا. کودکان، با دیدگان خسته و پی جو، در شگفت از پهلوانی ها.

شعله‌های کوره در پرواز، باد در غوغا.

 

شام گاهان،

راه جویانی که می‌جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر، بازگردیدند،

 بی نشان از پیکر آرش، با کمان و ترکشی بی تیر. آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صد هزاران تیغهٔ شمشیر کرد آرش.

 

تیر آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

 به دیگر نیم روزی از پی آن روز، نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

 و آنجا را، از آن پس، مرزِ ایران شهر و توران بازنامیدند.

 

آفتاب، در گریز بی شتاب خویش، سال‌ها بر بام دنیا پا کشان سر زد.

 

ماهتاب، بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش،

در دل هر کوی و هر برزن، سر به هر ایوان و هر در زد.

 آفتاب و ماه را درگشت سال‌ها بگذشت.

سال‌ها و باز، درتمام پهنهٔ البرز، وین سراسر قلهٔ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

 وندرون دره‌های برف آلودی که می‌دانید،

 رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند نام آرش را پیاپی در دل کهسار می‌خوانند،

 و نیاز خویش می‌خواهند.

 

با دهان سنگ‌های کوه آرش می‌دهد پاسخ.

                                               می کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه؛

                                                                                                            می دهد امید، می نماید راه.»

 

در برون کلبه می‌بارد

 

. برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ.

                                              کوه‌ها خاموش،

                                                                    دره‌ها دل تنگ.

                                                                                                راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...

 

کودکان دیری است در خوابند، در خواب است عمو نوروز.

                                                                    می گذارم کنده‌ای هیزم در آتش دان.

                                                                                                           شعله بالا می‌رود پرسوز...(سیاوش کسرایی)

+ نوشته شده در ساعت توسط آریو بررزن (ابوذر)ابراهیمی |